سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی فروشگاه اینترنتی هاست ایران
[ و فرمود : ] رشک بردن دوست از خالص نبودن دوستى اوست . [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

دسته بندی موضوعی یادداشتها
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :3
بازدید دیروز :2
کل بازدید :14411
تعداد کل یاداشته ها : 61
96/9/26
2:59 ع
مشخصات مدیروبلاگ
 
رها[8]

خبر مایه
به رسم شهر دلتنگی مرا گاهی را زیارت کن

نگاه پرنیازم را به دیدارت تو دعوت کن


تو میگفتی اگر رفتم حلالم کن غمی دارم

برو باشد ولی من هم خدا و عالمی دارم


برو باشد ولی شبها اگر دیدی بد آهنگ است

بدان من گریه میکردم من از دنیا دلم تنگ است


من از دنیا گله دارم که از مهر تو کم دارم

ببین یک مشکلی دارم برایم نازنین حل کن


نگو رفتم خداحافظ کمی دیگر معطل کن

94/9/3::: 7:55 ص
نظر()
  
  

رفتم اما دل من مانده برِ دوست هنوز


می برم جسمی و، جان در گرو اوست هنوز


هر چه او خواست، همان خواست دلم بی کم و کاست


گرچه راضی نشد از من دل آن دوست هنوز


گر چه با دوری ی ِ او زندگیم نیست، ولی


یاد او می دمدم جان به رگ و پوست هنوز


  
  

امشب از لطف به دلداری ما آمده ای

خوش قدم باش که بسیار بجا آمده ای


چه عجب یاد حریفان پریشان کردی 

لطف کردی که به یاد دل ما آمده ای


تو که در خواب هم از آمدنت بود دریغ

در شگفتم که به ناگاه،جرا آمده ای


سر مهر آمدی از سر مگر ای ترک ختا

یا خطا کردی و ره را به خطا آمده ای


گفته بودی شبی از حالت من می پرسی

شاید اندر پی وعده به وفا آمده ای


کاخ شه را به پشیزی نخرد کلبه ی ما

تا تو ای شاه به دیدار گدا آمده ای


شب و وصل و گله از دوست!دلا یاوه مگو

بخت بد باز تو امشب به صدا آمده ای؟


امشب ای باد، چو آن زلف چه خوشبو شده ای!

تو هم از کوچه ی معشوقه ی ما آمده ای؟


سر به پای تو فشانم که صفا آوردی

تا به دلداری این بی سر و پا آمده ای

امشب از لطف به دلداری ما آمده ای

خوش قدم باش که بسیار بجا آمده ای


چه عجب یاد حریفان پریشان کردی 

لطف کردی که به یاد دل ما آمده ای


تو که در خواب هم از آمدنت بود دریغ

در شگفتم که به ناگاه،جرا آمده ای


سر مهر آمدی از سر مگر ای ترک ختا

یا خطا کردی و ره را به خطا آمده ای


گفته بودی شبی از حالت من می پرسی

شاید اندر پی وعده به وفا آمده ای


کاخ شه را به پشیزی نخرد کلبه ی ما

تا تو ای شاه به دیدار گدا آمده ای


شب و وصل و گله از دوست!دلا یاوه مگو

بخت بد باز تو امشب به صدا آمده ای؟


امشب ای باد، چو آن زلف چه خوشبو شده ای!

تو هم از کوچه ی معشوقه ی ما آمده ای؟


سر به پای تو فشانم که صفا آوردی

تا به دلداری این بی سر و پا آمده ای


94/5/7::: 5:10 ع
نظر()
  
  
هر چه کردم که فراموش کنم آه نشد

رفتم از خاطر و ، دلتنگِ دلم گاه نشد

 
او که با عشق به آغوشِ دلم آمده بود

تکیه بر عقل زد و ، همنفسِ راه نشد
 

گفت اندیشه ی او با من و با من شدن است

کلبه ام آه ، ولی روشن از آن ماه نشد

 
آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

هیمه بر آتشِ ما ریخت و همراه نشد

 
من حسودم به هر آنکس که نگاری بیند

سهمم از عشق به اندازه ی یک کاه نشد

 
دفترم پُر شده از بغض ، چه باید بکنم ؟

هر چه کردم که فراموش کنم ، آه نشد

  
  

عاقبت با یک غزل او را هوایی میکنم
بعد عاشق کردنش خود را فدایی میکنم

گفته اند او عاشق شعر است و شاعر پیشگی
با همین ترفند از او دلربایی میکنم

من که "شاعر " نیستم اما به عشق او چنین
در میان دوستان " شاعر نمایی" میکنم!!

قلب او سنگیست من میکوبمش با شعر ناب
کعبه ای میسازم از آن و خدایی میکنم

او طلسمم کرده با آن چشمهای میشی اش
شعر میخوانم نگاهش را گدایی میکنم

من به اعجاز "غزل" بر قلب انسان واقفم
آخرش هم با " غزل" او را، هوایی میکنم


  
  

تونمیخواهی عزیزت بشوم زورکه نیست
یا نگاهم بکند چشم تو ، مجبورکه نیست


شده یک روز بیایی به دلم سر بزنی
با توام ! خانه ی تنهایی من دور که نیست


آنکه با دسته گلی حرف دلش را میزد
پر درد است ولی مثل تو مغرور که نیست


نازنین ! عشق که نه ، اخم شما قسمت ماست
عاشقی های تو با این دل رنجور که نیست


تو مرا دیدی و از دور به بیراهه زدی
تو نگو نه ! دل دیوانه ی من کور که نیست


خواستم دل بکنم از تو ، ولی حیف نشد
لعنتی ، غیر تو با هیچ کسی جور که نیست


مشکل اینجاست ، نگفتی تو به من ، می دانم
تو نمی خواهی عزیزت بشوم ، زورکه نیست


  
  

در همین حسرت که یک شب راکنارت، مانده ام

در همان پس کوچه ها در انتظارت مانده ام

کوچه اما انتهایش بی کسی بن بست اوست

کوچه ای از بی کسی را بیقرارت مانده ام

مثل دردی مبهم از بیدار بودن خسته ام

در بلنداهای یلدا خسته، زارت مانده ام

در همان یلدا مرا تا صبح،دل زد فال عشق

فال آمد خسته ای از این که یارت مانده ام

فــــــــال تا آمد مرا گفتی که دیگر،مرده دل

وز همان جا تا به امشب، داغدارت مانده ام

خوب می دانم قماری بیش این دنیا نـبود

من ولی در حسرت بُردی،خمارت مانده ام

سرد می آید به چشم مست من چشمت و باز

از همین یلدا به عشق آن بهارت مانده ام./


  
  


از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم
نه طاقت خاموشی نه تاب سخن داریم




آوار پریشانی ست رو سوی چه بگریزیم
هنگامه ی حیرانی ست خود را به که بسپاریم 


تشویش هزار "آیا" وسواس هزار "اما"
کوریم و نمیبینیم ورنه همه بیماریم 


دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته ست 
امروز که صف در صف خشکیده و بی باریم


دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را 
تیغ ایم و نمیبریم ابریم و نمیباریم




ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند که بیدارید گفتیم که بیداریم


من راه تورا بسته تو راه مرا بسته
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم


93/9/23::: 12:15 ع
نظر()
  
  

تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی

                           دلم می پاشد ازهم بس که زیبا می شوی گاهی

حضور گاهگاهت بازی خورشید با ابراست

                            که پنهان می شوی گاهی و پیدا می شوی گاهی

به ما تا میرسی کج می کنی یکباره راهت را

                             ز ناچاریست، گرهم صحبت ما می شوی گاهی

دلت پاک است اما با تمام سادگی هایت

                        به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی

تو را از سرخی سیب غزل هایم گریزی نیست

                      تو هم مانند حوا زود اغوا می شوی گاهیگل تقدیم شما



93/9/9::: 12:5 ع
نظر()
  
  
اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم

کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

دلم برای خودم تنگ می شود آری:

همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

نشد جواب بگیرم سلام هایم را

هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم

چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را

اشاره ای کنم, انگار کوه کن بودم

من آن زلال پرستم در آب گند زمان

که فکر صافی آبی چنین لجن بودم

غریب بودم, گشتم غریب تر امّا:

دلم خوش است که در غربتِ وطن بودم 

محمد علی بهمنی


93/8/28::: 8:57 ص
نظر()
  
  
   1   2   3   4   5   >>   >