سفارش تبلیغ
صبا
آنکه را دانش نیست، هدایت نیست . [امام علی علیه السلام]
لوگوی وبلاگ
 

دسته بندی موضوعی یادداشتها
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :4
بازدید دیروز :3
کل بازدید :15568
تعداد کل یاداشته ها : 61
97/3/31
8:14 ع
مشخصات مدیروبلاگ
 
رها[9]

خبر مایه
گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان
 
می مانی...

 


گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت
 
 می کنی ...

 


گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...

 


گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری
 و حال هم که...

 


گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای
 
 گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه
 
کنی...

 


گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...

گاهی دلگیری...شاید از خودت...شاید..

93/6/25::: 9:55 ص
نظر()
  
  

دوش دیوانه شدم ، عشق مرا دید و بگفت

آمدم ،نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو

گفتم اى عشق من از چیز دگر نمى ترسم

گفت آن چیز دگر نیست، دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخنهاى نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلى! جز به سر هیچ مگو

مولانا

بیست

و سکوت می‌کنی

و فریاد زمانم را نمی‌شنوی.

یک روز،

من سکوت خواهم کرد

و تو آن روز برای اولـین بار

مفهوم دیر شدن را خواهی فهمید…!

حسین پناهی

بیست

جای مردان سیاست، بنشانید درخت

تا هوا تازه شود..

سهراب سپهری

بیست

به خودت کمی اهمیت بده ..

وگرنه لا به لای زندگی از بین میروی ..

و هیچ کس هم نمیفهمد …

کوتزی

بیست

حقیقت را می خواهی ؟

پس به همه‌چیز شک کن …

نیچه

بیست

مَردم عوض نمیشن، فقط خود واقعیشون رو نشون میدن.

آنه اِنرایت

بیست

باید دلت از سنگ باشد

که این همه شکست را تاب بیاوری

و چشم به راه آینده‌ ای بمانی

که می دانی چیزی کم از گذشته ندارد …

رومن گاری

بیست

قول بده که خواهی آمد

اما هرگز نیا!

اگر بیایی

همه چیز خراب میشود

دیگر نمی‌‌توانم

اینگونه با اشتیاق

به دریا و جاده خیره شوم

من خو کرده ام

به این انتظار

به این پرسه زدن ها

در اسکله و ایستگاه

اگر بیایی

من چشم به راه چه کسی بمانم؟

رسول یونان

بیست

به هر اندازه که زن آرام و مطیع و با عصمت و با عفت است

به همان اندازه قدرت فرمانروایی او شدیدتر و استوارتر است

ژول میشله

بیست

گاهی وقت‌ها دادن شانس دوباره به کسی مثل دادن یه گلوله اضافه است. برای اینکه بار اول نتونسته خوب تو رو هدف بگیره!

آل پاچینو

بیست

مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند، اگر خالی بمتند، مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند…

نادر ابراهیمی

بیست

هیچ چیز در دنیا ارزش آن را ندارد که آدم از آنچه دوست دارد دست بکشد.

آلبر کامو

بیست

در همین لحظه که من در حال نوشتنم، در گوشه ی دیگری از جهان، انسان های زیادی گرسنه اند. اگر «ژان پل سارتر» بود می گفت من در برابر این گرسنگی مسئولم. البته من اعتراض می کردم: من نمیدانم آنجا چه خبر است و برای تغییر وضع اسفبار موجود، کار چندانی از دستم برنمی آید. ولی سارتر می گفت این منم که انتخاب کرده ام بی خبر بمانم و به جای آنکه خود را درگیر این وضع اسفبار کنم، در این لحظه ی خاص فقط بنویسم. می توانستم فراخوانی بدهم و اعانه جمع کنم یا از طریق ارتباطاتی که در اصحاب رسانه دارم، توجه همگان را به وضع موجود جذب کنم، ولی انتخاب کرده ام آن را نادیده بگیرم. من در برابر آنچه می کنم و آنچه انتخاب می کنم که نادیده بگیرم، مسئولم.

رواندرمانی اگزیستانسیال – اروین د یالوم









بیست

بیا وداع کنیم ،

اگر بنا باشد کسى از ما بماند ،

همان به که تو بمانى ..

کینه ى تو به کار این دنیا بیشتر مى آید تا عشق من!

محمود دولت آبادى




بیست

این منم که گم شده ام ،

یا تویی که پیدا نمیشوی …

عباس معروفی

بیست

شهامت میخواهد

دوست داشتن کسی که

هیچ وقت

هیچ زمان

سهم تو نخواهد شد!

ویسلاوا شیمبورسکا

بیست

خیلی راحت است که آدم ، روز به همه چیز بی‌اعتنا باشد ،

اما شب همه چیز فرق می کند …

ارنست همینگوی

بیست

ابله ترین دوستان ما ، خطرناکترین دشمنان ما هستند …

سقراط

بیست

بهتر است به جای لگد کوبیدن به در ، کلید آن را پیدا کنید.

هنری فورد

بیست

عیب جامعه این است که همه می خواهند آدم مهمی باشند و هیچ کس نمی خواهد فرد مفیدی باشد.

وینستون چرچیل

بیست

بزرگترین خطری که بسیاری از ما با آن روبرو هستیم، پایین و دست یافتنی بودن اهداف‌مان است و نه بزرگ بودن و دست نایافتنی بودن آنها.

میکل آنژ

بیست

فکر شما هر چه باشد، شما همان هستید و محال است که بتوانید از فکر خود بزرگتر شوید و یا از حدود فکر خویش تجاوز نمایید.

موریس مترلینگ

بیست

این کوه مگر چند تن وزن دارد؟!

با تیشه ام

تخت سنگ ها را خرد می کنم

می دانم اگر کوه کنار برود

چراغ های شهر تو معلوم می شود

و ما هر شب می توانیم

با کلید های خانه و پلک های پنجره

از دور به هم چشمک بزنیم.

رضا ثروتی

بیست

پریدن از فرش به عرش

یا ماندن شبیه عکس‌های فوری؟

فرقی نمی‌کند.

جهان تاریک‌خانه‌ای‌ست

که حقیقت‌اش را پی در پی

در تصویرها ظهور می‌کند.

رویا پویا

بیست

اندکی بدی در نهادِ تو

اندکی بدی در نهادِ من

اندکی بدی در نهادِ ما …

و لعنت جاودانه بر تبارِ انسان فرود می‌آید.

شاملو


93/4/29::: 10:31 ص
نظر()
  
  
وقتی کسی را دوست دارید
 
 
وقتی کسی را دوست دارید، حتی فکر کردن
به او باعث شادی و آرامشتان می شود
 

وقتی کسی را دوست دارید، در کنار او که
 هستید، احساس امنیت می کنید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، حتی با شنیدن صدایش،
 ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، زمانی که در
 کنارش راه می روید احساس غرور می کنید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، تحمل
دوری اش برایتان سخت و دشوار است.

 
 
وقتی کسی را دوست دارید، شادی اش برایتان زیباترین
 منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست.

 

وقتی کسی را دوست دارید، حتی تصور بدون
 او زیستن برایتان دشوار است.

 

وقتی کسی را دوست دارید، شیرین ترین لحظات
 عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید برای
 خوشحالی اش دست به هر کاری بزنید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، هر چیزی را
 که متعلق به اوست، دوست دارید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، در مواقعی که به بن بست
 می رسید، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید.
 
 
وقتی کسی را دوست دارید، برای دیدن
 مجددش لحظه شماری می کنید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید از
خواسته های خود برای شادی او بگذرید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، به علایق او
 بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید به هر
 جایی بروید فقط او در کنارتان باشد.

 

وقتی کسی را دوست دارید، ناخود آگاه
 برایش احترام خاصی قائل هستید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، تحمل سختی ها برایتان
 آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند.

 

وقتی کسی را دوست دارید، او برای شما زیباترین و
 بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد.

 

وقتی کسی را دوست دارید، به همه چیز امیدوارانه
 می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، با موفقیت و
 محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، واژه تنهایی برایتان بی معناست.

 

وقتی کسی را دوست دارید، آرزوهایتان آرزوهای اوست.

 
 
وقتی کسی را دوست دارید، در دل زمستان
 هم احساس بهاری بودن دارید.

 



به راستی دوست داشتن چه زیباست، این طور نیست ؟

  
  
وقتی کسی را دوست دارید
 
 
وقتی کسی را دوست دارید، حتی فکر کردن
به او باعث شادی و آرامشتان می شود
 

وقتی کسی را دوست دارید، در کنار او که
 هستید، احساس امنیت می کنید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، حتی با شنیدن صدایش،
 ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، زمانی که در
 کنارش راه می روید احساس غرور می کنید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، تحمل
دوری اش برایتان سخت و دشوار است.

 
 
وقتی کسی را دوست دارید، شادی اش برایتان زیباترین
 منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست.

 

وقتی کسی را دوست دارید، حتی تصور بدون
 او زیستن برایتان دشوار است.

 

وقتی کسی را دوست دارید، شیرین ترین لحظات
 عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید برای
 خوشحالی اش دست به هر کاری بزنید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، هر چیزی را
 که متعلق به اوست، دوست دارید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، در مواقعی که به بن بست
 می رسید، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید.
 
 
وقتی کسی را دوست دارید، برای دیدن
 مجددش لحظه شماری می کنید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید از
خواسته های خود برای شادی او بگذرید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، به علایق او
 بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید به هر
 جایی بروید فقط او در کنارتان باشد.

 

وقتی کسی را دوست دارید، ناخود آگاه
 برایش احترام خاصی قائل هستید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، تحمل سختی ها برایتان
 آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند.

 

وقتی کسی را دوست دارید، او برای شما زیباترین و
 بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد.

 

وقتی کسی را دوست دارید، به همه چیز امیدوارانه
 می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، با موفقیت و
 محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، واژه تنهایی برایتان بی معناست.

 

وقتی کسی را دوست دارید، آرزوهایتان آرزوهای اوست.

 
 
وقتی کسی را دوست دارید، در دل زمستان
 هم احساس بهاری بودن دارید.

 


به راستی دوست داشتن چه زیباست، این طور نیست ؟

  
  

دنیا به رو ی سینه ی من، دست رد گذاشت !
بر هر چه آرزو به دلم بود، سد گذاشت !
مادر، دو سیب چید و به من داد و گفت: عشق! 
این را به پای هر که فرا می رسید، گذاشت !
من سیب زرد خاطره را گاز می زدم !
او سیب سرخ حادثه را در سبد گذاشت !
قبل از تولدم به سه تا نقطه می رسید .... !
اما به جای روز تولد عدد گذاشت !
دنیا شنیده بود که من شعر می شوم !
ناچار روی سینه ی من دست رد گذاشت !
پا روی پا گذاشتم و دست روی دست !
تا یک نفر رسید تن شیشه را شکست !
از حد و مرز شیشه کمی بیشتر شدم !
حجمی شدم که در بدنش دانه ای نشست !
هی جان گرفت در من و از من مرا گرفت !
 تا شد گیاه در دل این خاک ریشه بست !
هر شاخه اش جوانه زد و شاخه شاخه شد! 
گل شد، بزرگ شدو تن شیشه را شکست !
از نو کسی به داد دل شیشه می رسد !
هی چسب می زندو نمیداند آنچه هست! 
گلدان زخم خورده ی قیمتیست !
که یک دانه در غریزه ی سردش به گل نشست !
دیگر خیال زخم و ترک نیست بعد از این !  
این دانه مدرک سر پا بودن من است !


93/3/25::: 4:16 ع
نظر()
  
  

 کاش می شد که کسی می آمد
این دل خسته ی ما را می برد
چشم ما را می شست
راز لبخند به لب می آموخت
کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود
و قفس ها همه خالی بودند
آسمان آبی بود
و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید
کاش می شد که غم و دلتنگی
راه این خانه ی ما گم می کرد
و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم
و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید
و کمی مهربان تر بودیم
کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد
گل لبخند به مهمانی لب می بردیم
بذر امید به دشت دل هم
کسی از جنس محبت غزلی را می خواند
و به یلدای زمستانی و تنهائی هم
یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم
کاش می فهمیدیم
قدر این لحظه که در دوری هم می راندیم
کاش می دانستیم راز این رود حیات
که به سرچشمه نمی گردد باز
کاش می شد مزه خوبی را
می چشاندیم به کام دلمان
کاش ما تجربه ای می کردیم
شستن اشک از چشم
بردن غم از دل
همدلی کردن را
کاش می شد که کسی می آمد
باور تیره ی ما را می شست
و به ما می فهماند
دل ما منزل تاریکی نیست
اخم بر چهره بسی نازیباست
بهترین واژه همان لبخند است
که ز لبهای همه دور شده ست
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم
قبل از آنی که کسی سر برسد
ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم
شاید این قفل به دست خود ما باز شود
پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند
همگی زنگ پیمانه ی دل می شستیم
کاش در باور هر روزه مان
جای تردید نمایان می شد
و سوالی که چرا سنگ شدیم
و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟
کاش می شد که شعار
جای خود را به شعوری می داد
تا چراغی گردد دست اندیشه مان 
کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد
تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را
شبح تار امانت داران
کاش پیدا می شد
دست گرمی که تکانی بدهد
تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان
و کسی می آمد و به ما می فهماند
از خدا دور شدیم
کاشکی ، واژه درد آور این دوران است
کاشکی ، جامه مندرس امیدی است
که تن حسرت خود پوشاندیم
کاش می شد که کمی
لااقل ، قدر وزن پر یک شاپرکی
ما ، مسلمان بودیم ...

شعر از : کیوان شاهبداغی


93/2/6::: 12:35 ع
نظر()
  
  

یک دقیقه سکوت برای ؛

برای تمام آرزوهایی که در حد یک فکر کودکانه باقی ماندند ..


برای امیدهایی که ناامید شد ...


برای شب هایی که با اندوه سپری شدند ...


برای قلبی که له شد ...


برای حرف هایی که گفته نشد ..


برای خنده هایی که بغض شد ...


برای بغض های که فروخورده شدند......


برای فریاد هایی که سکوت شد ...


برای دلتنگی هایی که انکار شد ...


برای چشمانی که همیشه بارانی ماندند ... 


  
  

پشت سرم حرف بود حدیث شد!
می ترسم آیه شود! ...
سوره اش کنند به جعل!
بعد تکفیرم کنند این جماعت نا اهل...
قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی .
کفش های من را بپوش و در راه من قدم بزن .
از خیابان ها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم .
اشکهایی را بریز که من ریختم .
دردها و خوشی های من را تجربه کن ...
سال هایی را بگذران که من گذراندم

روی سنگ هایی بلغز که من لغزیدم .
دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن .
همانطور که من انجام دادم …
بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی


92/11/29::: 4:54 ع
نظر()
  
  

خسته‌ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری


لحظه‌های کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگیهای اداری
 

آفتاب زرد و غمگین، پله‌های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری

 


با نگاهی سرشکسته، چشمهایی پینه‌بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم‌انتظاری

صندلیهای خمیده، میزهای صف‌کشیده
خنده‌های لب پریده، گریه‌های اختیاری

عصر جدولهای خالی، پارکهای این حوالی
پرسه‌های بی‌خیالی، صندلیهای خماری


سرنوشت روزها را روی هم سنجاق کردم
شنبه‌های بی‌پناهی، جمعه‌های بی‌قراری


عاقبت پرونده‌ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری


روی میز خالی من، صفحه‌ی باز حوادث:
در ستون تسلیت‌ها نامی از ما یادگاری

    "قیصر امین پور"


92/11/27::: 7:39 ص
نظر()
  
  

خداوندا پریشانم ریا تا کی ؟

تظاهر های خالی از صداقت های انسانی ؟

دروغین پایه های یاری یاران

دریغا از رفاقت های بی پایان

دریغا از صداقت های پی در پی

چه سود از صدق بی حاصل ؟

چه سود از مهر عشق آگین که سودا میشود با "رنگ"...؟

از آن مِهری که معنای "وظیفه "مُهر برآن است ؟

کسی قدرت نمی داند

کسی یارت نمی داند

کتاب مهربانی های چشمان غمینت را

ببندوداغ کن دستان مهرانگیز ومستور ومتینت را

که داغت می کنند آنان

زمینت می زنند وبندبند استخوانهای نحیفت را

میان آتشی از کینه می ریزند

صدیقانه کلام روح وجانت را

به زشتیِ دروغینِ دورنگی می کشانند

"ریا"از جسم وجانِ غرق در نیرنگشان می ریزد امّا باز هم آنان

به پستی صدق را رخ می نمایانند

چه ویرانه خراباتیست این دنیا

به هرکه دست یاری میدهی از روی یکرنگی

"به سختی می زند خنجر به پشت ساده گی هایت "

کلامم با توای قلب غمین از غربت غمبار ما این است:

که زین پس درب قصرمهر خود مگشا

دگر باور مکن بازیگریهای ریاکاران

که در دامانشان تزویر جادارد

دگر دست رفاقت با کسی مفشار

که اینان نارفیقند ونمک نشناس

به پستی بشکنندت دست وتنهایت رها سازند

چه سود از صدق بی حاصل

چه سود از مهر عشق آگین که سودا می شود با "رنگ"

از آن مِهری که معنای "وظیفه"مُهر برآن است

کسی قدرت نمی داند

کسی یارت نمی خواند......


  
  
<      1   2   3   4   5   >>   >