سفارش تبلیغ
صبا
بهترینِ برادران، کسی است که نسبت به برادرانش پُر توقّع نباشد . [امام علی علیه السلام]
لوگوی وبلاگ
 

دسته بندی موضوعی یادداشتها
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :4
بازدید دیروز :3
کل بازدید :15568
تعداد کل یاداشته ها : 61
97/3/31
8:14 ع
مشخصات مدیروبلاگ
 
رها[9]

خبر مایه

باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا…


جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا…


وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت


تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا…


روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای


سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا


افتاد روی میز ورق‌های سرنوشت


فنجان و فال و بی‌بی و دِل بود و ما دو تا


کم‌کم زمانه داشت به هم می‌رساندمان


در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا…


تا آفتاب زد همه جا تار شد برام


دنیا چه‌قدر سرد و کسل بود و ما دو تا،


از خواب می‌پریم که این ماجرا فقط


یک آرزوی مانده به دِل بود و ما دو تا…

 


از : زنده یاد نجمه زارع


  
  

شب قدر است و قدر آن بدانیم

نماز و جوشن و قرآن بخوانیم

به درگاه خدا غفران و توبه

به شرطی که سر پیمان بمانیم

برای پاکی نفس و سعادت

همیشه بهر خود شیطان برانیم

شب تقدیر و ثبت سرنوشت است

دعا بر مومن و انسان بخوانیم

برای صیقل روح و روان ها

به دل دریائی ازایمان رسانیم

برای اولین مظلوم عالم

بسی خون دل ازچشمان چکانیم

هزاران لعنت و نفرین بسیار

به قاتلهای مولامان رسانیم

دراین شب ها تومهدی (عج) را صدا کن

چو یوسف غایب است حیران چنانیم

دعای اول وآخر ظهور است

که بیش ازاین دراین هجران نمانیم

مسافر را بگو ایمان قوی دار

که تا وصلی به این دامان امانیم


  
  

هرگز این قصه ندانست کسی
آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست 
سر فرو داشت نمی گفت سخن
نگهش از نگهم داشت گریز
مدتی بود که دیگر با من بر سر مهر نبود 
آه ، این درد مرا می فرسود : 
" او به دل عشق دگر می ورزد " 
گریه سر دادم در دامن او 
های هایی که هنوز تنم از خاطره اش می لرزد !
بر سرم دست کشید در کنارم بنشست 
بوسه بخشید به من 
لیک می دانستم که دلش با دل من سرد شده است...

 


92/4/25::: 6:22 ع
نظر()
  
  


گلایه ای از خدا، منتسب به دکتر علی شریعتی




خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.

خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!

خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است …

و این هم جواب سهراب سپهری از زبان خدا



منم زیبا
که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تو را از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!
آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت
خالقت
اینک صدایم کن مرا.

با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد
به نجوایی صدایم کن.

بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان،
رهایت من نخواهم کرد.




  
  
نمیدانم که محبوبم گهی یادم کند یانه؟ 
به یک دیدار کوتاهی دمی شادم کند یا نه؟ 

خراب از درد هجرش گشته ام اما نمیدانم 
به صهبای وصال خویش ابادم کند یا نه؟ 

به زندان خیانت های نامردان گرفتارم 
از این زندان وحشتناک ازادم کند یا نه؟ 

ز بار ظلم پشتم خم شده اما نمیدانم 
شود روزی که با دیدار خود شادم کند یا نه؟ 

به گردون میرسد فریاد جانسوزم ز هجرانش 
خدایا اعتنایی او به فریادم کند یا نه؟ 

92/3/26::: 9:11 ص
نظر()
  
  
ساده که میشوی


همه چیز خوب میشود


خودت


غمت


مشکلت


غصه ات


هوای شهرت


آدمهای اطرافت


حتی دشمنت


یک آدم ساده که باشی


برایت فرقی نمیکند که تجمل چیست


که قیمت تویوتا لندکروز چند است


فلان بنز آخرین مدل ، چند ایربگدارد


مهم نیست


نیاوران کجاست


شریعتی و پاسداران و فرشته و الهیه


کدام حوالی اند


رستوران چینی ها


گرانترین غذایش چیست


ساده که باشی


همیشه در جیبت شکلات پیدا میشود


همیشه لبخند بر لب داری


بر روی جدولهای کنار خیابان راهمیروی


زیر باران ، دهانت را باز میکنیو قطره قطره مینوشی


آدم برفی که درست میکنی


شال گردنت را به او میبخشی


ساده که باشی


همین که بدانی بربری و لواش چنداست


کفایت میکند


نیازی به غذای چینی نیست


آبگوشت هم خوب است


ساده که باشی


آدمهای ساده را دوست دارم


بوی ناب آدم میدهند

  
  


نه اولش پیداست
و نه آخرش …
با این همه باید تا آخرش بروم …
بگذار بنشینم و نفس تازه کنم …
نترس!
تصمیم من عوض نمی شود …
به سنگی بدل نمی شوم که کنار راه افتاده باشم …
نترس!
این بار هم که تاول پاهایم خشک شود …
دوباره عاشقت می شم …
دوباره راه می افتم …
دوباره گم می شوم …
هر طور شده این راه را تا آخر می روم!

 

*** *** ***

هر صبح از فراز پل در دوردست خیـــال…
سایـــــــــه …
چمدانی پر از نام عشقش را به رود می سپارد …
رود …
دریـــــــــا …
بــــــــــــاران …
بوی عـشـــق می دهند!

*** *** ***

آدم ها …
قـــــطارها …
روی ریل حرکت می کنند
عاشـــــــق می شوند …
فاجـــــعه آغاز می شود

*** *** ***

چقدر دزدیدن نگاه از چشمان تو لذت بخش است …
گویی تیله ای از چشمم به دلم می افتد!
بانــــــو؟
با مردی که تیله های بسیار دارد می آیی؟

*** *** ***

می ترسم از سگ همسایه …
دنبالم می کند …
یکی از همین قفس ها برایش بساز …
تا آدم شود!

*** *** ***

بوی رفتـــــن می دهی!
در را باز می گذارم …
وقتی برو که گنجشک ها و ستاره هـا خـوابنـــد!

*** *** ***

تمام پروانه ها قاصدک بودند …
به هر قاصدکی راز چشمان تو را گفتم پروانه شد …
تمـــــام پروانه ها ادای چشمهای تو را در می آورند …
چون …
بغض مرا دوســت دارند!

*** *** ***

بـــــرو بانو!
بگذار بیدار شوم …
خیال تو را به دوش کشیدن خرج دارد …

*** *** ***

فاصله ی ساقه تا شکوفه …
فاصله ی خیال تو با من …
فریادی ست که با مرگ خاموش می شود
چیزی میان رسیدن و بودن من است!
شاید ارواح پدرانم نمی گذارند آنجا که رسیده ام باشم …
شاید تصویر تمام قدی که در راه از تو می سازم پیش رویم نیستند!

*** *** ***

پا برهنه تا به کجا دویده ای؟
که این همه
گل شکفته است؟!

*** *** ***

مرا ببخش که پنداشتم،
شـــادی پرواز پـــرســتــوهـــا
از شوق حضور توست؛
آن ها بـــهار را
با تو اشتباه می گیرند
آخر کوچکند، کوچکم …

*** *** ***

بـغـض انـاری فـاش شـد
تـا سـقـف اتـاق مـن
سـتـاره بـاران شـد

*** *** ***

میــان اینــهمــه راه
کــه بــه تــو نمــی رســد،
چــه سخــت اســت
راه ِتــو را گــم کــردن …

*** *** ***

باران که میبارد،
تمام کوچه های شهر،
پر از فریاد من است که میگویم:
من تنها نیستم …
تنها منتظرم، تنها!

*** *** ***

عشق همین خنده های ساده توست
وقتی با تمام غصه هایت می خندی
تا از تمام غصه هایم رها شوم

*** *** ***

زندگی
قرص نانی است
روی آب ِ حوض ِخانه ی خاطرات …
سهم ماهی های سرخ،
که همیشه عاشقند…
باور کن!

*** *** ***

پای رفتنم را پیش تو گذاشتم
یادت هست
که نروم؟
حال تو رفته ای
با پای من؟
یا پای من رفته است
با تو؟

*** *** ***

جــایــی، میــان راه تــو
پــاشنــه آشیــل را یــافتــه‌ام!
تمــام شــد، تنهــایــی!

کــافــی‌ســت،
پلــک‌هــایــم را ببنــدم!

راستی بــانــو!
آنهــا را نــدیــده‌ای؟!
جــایــی، میــارن راه تــو نبــود …

*** *** ***

ایــن بــار هــم کــه
تــاول پــاهــایــم خشــک شــود،
دوبــاره عاشقــت می‌شــوم!
دوبــاره راه مــی‌افتــم!
دوبــاره
گــم مــی‌شــوم …

*** *** ***

پشــت پنجــره هــا
زمستــان بــال گستــرده اســت!
گنجشکــان
و مــن،
پشــت تمــام پنجــره هــا،
تــو را می جــوییــم …

*** *** ***

زمستــان
زمستــان آمــده اســت!
خستــه ام!
مــی خــوابــم!
بهــار کــه آمــد،
پیلــه ام را مــی شکــافــم
تــا بــا پــرهــای خیــس،
دوبــاره
عــاشقــت شــوم …

*** *** ***

هر که را از دور می بینم
گلویم خشک می شود
می ترسم نکند
این بار
اشتباه نگرفته باشم
بانو
من به دنبال تو می آیم
تو هم از من بگریز
بگذار
دیرتر بمیرم

*** *** ***

ای بانو
بیا حواسمان را پرت کنیم
مال هرکس دورتر افتاد
عاشق تر است
اول خودم
حواسم را بده تا پرت کنم

*** *** ***

همیشه منتظرت هستم
خیال می کنم پشت در ایستاده ای و در میزنی
اینقدر این در کهنه را باز و بسته کرده ام که لولایش شکسته است
لولای شکسته در را عوض میکنم
انگار کسی در میزند
در را باز می کنم و در خیالم تو را می بینم که پشت در ایستاده ای
می گویم:
بانو خوش آمدی
ولی تو نیستی
پشت در تنهاییست
در را می بندم و باز دوباره باز میکنم
ولی هنوز هم نیستی
اینقدر باز میکنم و می بندم که لولای در دوباره می شکند
کاش می آمدی
می دانم چشم خسته ام بسته خواهد شد
قلبم خسته ام خواهد ایستاد
ولی تو نخواهی آمد
بانو
بانو
بانو جان
تا آخر عمر فقط همین خواهد بود
من و در و لولای شکسته
و حسرت دیدار تو
فقط همین


  
  

قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود 
خارها هم کمتر نبود از گل بسا گل تر بود
قرن ما شاعر اگر داشت
کبوتر با کبوتر،باز با باز نبود!
وای بر ما
وای بر ما
که تصور کردیم
عشق را باید کشت
در چنین قرنی که دانش حاکم است
عشق را از "صحنه"دور انداختن
دیوانگیست
درماندگیست
شرمندگیست
قرن
قرن آتش نیست!
قرن ،قرن یک هوای تازه است
فکرها را شست و شویی لازم است
گم شدیم در میان خویشتن
جست و جویی لازم است
نازنینا
از سفیدی تا سیاهی را
سفر باید کنیم


  

شعر, مادر, روز مادر, شعر روز مادر, شعر مادر

 

آسمان

را گفتم

می توانی آیا

بهر یک لحظه ی خیلی کوتاه

روح مادر گردی

صاحب رفعت دیگر گردی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

کهکشان کم دارم

نوریان کم دارم

مه وخورشید به پهنای زمان کم دارم

 

شعر, مادر, روز مادر, شعر روز مادر, شعر مادر

 

خاک

را پرسیدم

می توانی آیا

دل مادر گردی

آسمانی شوی وخرمن اخترگردی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

بوستان کم دارم

در دلم گنج نهان کم دارم

 

شعر, مادر, روز مادر, شعر روز مادر, شعر مادر

 

این جهان را گفتم

هستی کون ومکان را گفتم

می توانی آیا

لفظ مادر گردی

همه ی رفعت را

همه ی عزت را

همه ی شوکت را

بهر یک ثانیه بستر گردی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

آسمان کم دارم

اختران کم دارم

رفعت وشوکت وشان کم دارم

عزت ونام ونشان کم دارم

 

شعر, مادر, روز مادر, شعر روز مادر, شعر مادر

 

آنجهان راگفتم

می توانی آیا

لحظه یی دامن مادر باشی

مهد رحمت شوی وسخت معطر باشی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

باغ رنگین جنان کم دارم

آنچه در سینه ی مادر بود آن کم دارم

 

شعر, مادر, روز مادر, شعر روز مادر, شعر مادر

 

روی کردم با بحر

گفتم اورا آیا

می شود اینکه به یک لحظه ی خیلی کوتاه

پای تا سر همه مادر گردی

عشق را موج شوی

مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

بیکران بودن را

بیکران کم دارم

ناقص ومحدودم

بهر این کار بزرگ

قطره یی بیش نیم

طاقت وتاب وتوان کم دارم

 

شعر, مادر, روز مادر, شعر روز مادر, شعر مادر

 

صبحدم را گفتم

می توانی آیا

لب مادر گردی

عسل وقند بریزد از تو

لحظه ی حرف زدن

جان شوی عشق شوی مهر شوی زرگردی

گفت نی نی هرگز

گل لبخند که روید زلبان مادر

به بهار دگری نتوان یافت

دربهشت دگری نتوان جست

من ازان آب حیات

من ازان لذت جان

که بود خنده ی اوچشمه ی آن

من ازان محرومم

خنده ی من خالیست

زان سپیده که دمد از افق خنده ی او

خنده ی او روح است

خنده ی او جان است

جان روزم من اگر,لذت جان کم دارم

روح نورم من اگر, روح وروان کم دارم

 

شعر, مادر, روز مادر, شعر روز مادر, شعر مادر

 

کردم از علم سوال

می توانی آیا

معنی مادر را

بهر من شرح دهی

گفت نی نی هرگز

من برای این کار

منطق وفلسفه وعقل وزبان کم دارم

قدرت شرح وبیان کم دارم

 

شعر, مادر, روز مادر, شعر روز مادر, شعر مادر

 

درپی عشق شدم

تا درآئینه ی او چهره ی مادر بینم

دیدم او مادر بود

دیدم او در دل عطر

دیدم او در تن گل

دیدم او در دم جانپرور مشکین نسیم

دیدم او درپرش نبض سحر

دیدم او درتپش قلب چمن

دیدم او لحظه ی روئیدن باغ

از دل سبزترین فصل بهار

لحظه ی پر زدن پروانه

در چمنزار دل انگیزترین زیبایی

بلکه او درهمه ی زیبایی

بلکه او درهمه ی عالم خوبی, همه ی رعنایی

همه جا پیدا بود

همه جا پیدا بود


92/2/11::: 7:49 ص
نظر()
  
  

مادر! درستایش دنیای پرمهرت ، ترانه هایی از اخلاص خواهم سرود وگلدسته ای از مهر بر گردنت خواهم آویخت.

شکوه عشق را در زمزمه های مادرانه ات می یابم وانگیزه خلقت را از قلب پرمهرت می خوانم.


ایمانم از دعای توست وخدایم را از زبان تو شناخته ام ، عبادت را تو به من آموخته ای ، مادر! ای الهه مهر.

تو گلی خوشبو از بهشت خدایی که گلخانه دلم از عطرتو سرشار است ، از تبار فاطمه ای وگویی وجود تو را با مهر فاطمه سرشته اند پس همیشه دعایم کن چراکه دعایت سرمایه فردای من است.

... مادرم ! به پاس آنچه به من داده ای ، به ستایش محبتهای بی اندازه ات ، و به وسعت همه خوبیهایت دوستت دارم.


فرشته مهربان زندگی من، روزت مبارک.

 

 

دسته گلی برای مادر


  
  
<      1   2   3   4   5   >>   >